از ماشین پیاده شدم،باد میومد هوا بد بود
شاید هم اگه این طور هوایی رو توی یه ساعت دیگه تجربه میکردم عاشقش میشدم اما ؛
الان نه!
میلرزیدم،روی سنگ رو شستیم
باور کردن خیلی اتفاق ها از خودشون تلخ تره
حالم بد بود؛اونقدر که فکر میکردم دارم شکلات تلخ با چای میخورم
اون لحظه ها
میتونست از بهترین لحظه های عمرم باشه،اما نشد!
چرخش جدید شروع شد
احساسم مرگ اوره حس سوختن با اب سرد!
حس پوچ بودن یه صدف که احتمال میدادیم توش مروارید باشه!
اشک های سرد روی یه صورت داغ!
مثل خورد کردن ستاره دریایی زیر پا...
اینجا این نقطه متشنج،شد یک شروع متشنج
این حال منو ،این سال جدید
تو همونی بودی که باید می بودی
نیستی و این بودن تخیل خط خطی یه پسر بچه شیطون که پیش فعالی ذهنی داره و توی دفترچه نقاشیش سنگ چشم دار میکشه...

1396/01/01_T_M

و هیچ موزیکی بازگو نخواهد کرد احساست این دَم را